قسمت چهارم

چون به شهر در آمد همه مردمان به پیش بازش آمدند و یکصدا با او سخن گفتند :

پیران شهر پیش آمدند و گغتند: 

از پیش ما مرو .

تو در تاریکی غروب ما روشنایی نیمروز بوده ای و جوانی ات به ما رویایی داده است که در خواب ببینیم.

تو در میان ما نه غریبه ای نه مهمانی تو فرزند دردانه مایی .

اکنون راضی مشو که چشمان ما گرسنه دیدار تو باشند .

مردان و زنان روحانی هم به او گفتند:

مگذار که موج های دریا اکنون ما را از هم جدا کنند و از سالهایی که در میان ما گذرانده ای خاطره ای بیش نماند.

تو روحی بودی که در میان ما میگشتی و سایه ات پرتو نوری بود که بر چهره ما می تابید. 

ما به تو بسیار مهر داشته ایم. گرچه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت.

ولی اکنون او به صدای بلند تو را می خواند .

همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا آنگاه که ساعت فراغ فرا میرسد .

دیگران هم آمدند و او را التماس کردند اما او پاسخی نداد فقط سر به زیر انداخت و کسانی که نزدیکش ایستاده بودند دیدند که اشک بر سینه اش میچکد.

آنگاه او و مردمان به سوی میدان بزرگ معبد روانه شدند.

 

نازنین جوادیان | یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ

قسمت سوم

همچنان که میرفت از دور مردان و زنانی را دید که از کشتزارها و تاکستان هاشان به سوی دروازه های شهر میشتافتند.
و صدایشان را شنید که او را به نام میخواندند و از کشتزاری به کشتزار دیگر آواز میدادند که کشتی آمد.
 و او با خود گفت:
آیا روز جدایی همان روز دیدار است؟ 
و آیا خواهند گفت که شبانگاه من به راستی همان بامداد من بود؟
پس من با آنکس که خیشش را در شیار خاک رها کرده است چه بگویم و با آن کس که چرخ چرخشتش را از کار باز داشته؟
آیا دل من درختی خواهد شد با شاخه های پربار تا میوه هایش را بچینم و به این مردمان بدهم؟
 
و آیا خواهش های من مانند چشمه ای خواهد جوشید تا پیاله های ایشان را پر کنم؟
آیا من چنگی هستم که سر انگشتان قدر قدرت مرا بنوازند یا نی لبکی که دمش از میانم بگذرد؟ 
من جوینده سکوتها هستم آیا در این سکوت ها چه گنجی یافته ام که با اطمینان خاطر بذل و بخشش کنم؟
اگر روز درو من این است در کدام زمینهایی بزر افشانده ام و در کدام فصل هایی که به یاد ندارم؟
اگر به راستی این همان ساعتی است که باید فانوسم را بلند کنم آنچه در فانوس میسوزد شعله من نخواهد بود.
من فانوسم را خالی و خاموش بلند خواهم کرد نگهبان شب است که در او روغن میریزد و او را روشن میکند.
این سخنان را بر زبان آورد اما بسیار چیزها در دلش بود که ناگفته ماند . زیرا که نمیتوانست راز ژرف درونش را بر زبان بیاورد.

نازنین جوادیان | یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ

قسمت اول

المصطفی آن برگزیده دردانه که سپیده دم روزگار خود بود دوازده سال در شهر ارفالس

در انتظار کشتی اش مانده بود تا بازگردد و او را به جزیره زادگاهش برگرداند

در سال دوازدهم در روز هفتم ایلول موسم درو از تپه بیرون بالای شهر بالا رفت و به دریا

نگریست و دید کشتی اش از میان مه فرا می آید

آنگاه دروازه های دلش باز شدند و شادی اش بر فراز دریا به پرواز درآمد. چشمانش را بست

و در سکوت های روحش سپاس را به جای آورد

اما چون از فراز تپه فرود آمد اندوهی او را فرا گرفت و در دل خود اندیشید :

چگونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم؟

نه بی زخمی در روح از این دیار نخواهم رفت.

چه روزهای درازی که در میان این دیوارها درد کشیده ام و چه شب های درازی که تنها

به سر برده ام کیست که بی اندوه از تنهایی و درد خود جدا شود؟

بسیارند پاره های روح که من در این کوچه ها پراکنده ام و بسیارند کودکان خواهش من که

برهنه در این تپه ها میگردند و من نمیتوانم سبک بار و بی درد ایشان را بر جا بگذارم

این جامه ای نیست که من امروز از تن بیرون میکنم این پوستی است که باید به دست خود

بشکافماما بیش از این نمیتوانم ماند.

دریا که همه چیز را به خود میخواند مرا هم میخواند مرا هم میخواند باید به کشتی بنشینم.

زیرا اگر چه ساعتهای شب سوزان اند ماندن همان است و یخ بستن و بلورین شدن و در قید

قالب گرفتار آمدن همان.

کاشکی میتوانستم هر چه را اینجاست با خود ببرم اما چگونه؟

صدا نمیتواند زبان و لب هایی را که به او پر داده اند با خود ببرد.

باید تنها در پی اثیر برود.

عقاب هم تنها و بی لانه اش به سوی خورشید پرواز میکند...

ادامه دارد...

نازنین جوادیان | یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">